تبليغاتX
نفرت ممنوع

نفرت ممنوع

كعبه گفتم تو از خا كي و من از خاك چرا بايد به دور تو بگردم؟؟؟؟؟

 

ندا امد تو با پا امدي بايد بگردي برو با دل بيا تا من بگردم

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت16:41توسط شکوفه | |

در خواب ناز بودم شبی   

                دیدم کسی در میزند

                          در را گشودم روی او

                                     دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا

             از غم بیاموزید وفا.....

                       غم با همه بیگانگی

                                   هر شب به من سر میزند

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت0:51توسط شکوفه | |

 

وخداوند زنان را آفرید تا مردان را از گندیدن نجات دهد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت15:7توسط شکوفه | |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري

هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.

دخترلبخندي زد و گفت ممنونم.

تا اينکه يه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نياز فوري به قلب

داشت...از پسر خبري نبود...دختر با خودش مي گفت: مي دوني که من

هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا

کني...ولي اين بود اون حرفات؟...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من

ديگه هيچ وقت زنده نباشم...آرام گريست و ديگر هيچ چيز نفهميد...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالاي سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقي

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشيد،پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما

بايد استراحت کنيد...در ضمن اين نامه براي شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثري از اسم روي پاکت ديده نمي شد،بازش کرد

ودرون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمي تونست باور کنه...اون اين کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت14:35توسط شکوفه | |

                                                             خدا

رهگذر گیج ز هر عابر و هرکس پرسید پس خدا کو نکند گم شده است؟

   همه از پرسش او سخت به خود لرزیدند.

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت16:55توسط شکوفه | |